زندگی با من کینه داشت/من به زندگی لبخند زدم/خاک با من دشمن بود/من بر خاک خفتم..... چرا که
زندگی سیاهی نیست/جرا که خاک خوب است.
پریدم به کلاغ پشت پنجره
پرید رفت
دوستم ندارد دیگر...
دیروز من یه خواب بوده امروزه من یه معجزه فردا شاید...
آدمک هایی که نقاب زدید دیگه با نقاب هم خوب میشناسمتون.دیروز من رو نابود کردید که امروزی نداشته باشم...دست از آینده ی من حداقل بردارید
هر کسی حق داره زندگی بکنه. پس نوک بینیتون رو از زندگیم بکشید بیرون
من شما رو نمیشناسم..نخواهم شناخت...پس خواهش میکنم برین پی زندگی خودتون
گاهی وقت ها اونقدر خیالت راحته فکر میکنی همه چی رو به راه هست
خیالت تخت تخت کم کم دوباره میبینی همه چیزتو داری از دست میدی حتی تنها خاطره ی تلخی که به یادش میخوابیدی...
بعد که ازش میپرسی میگه ...خوب آخرش که چی؟
وقتی این سوال میاد جلوی چشات یعنی تو هیچ بودی یعنی اونوقت که خیالتم راحت بوده تو یه بازنده بودی...
اونوقته که بغضات فریاد میشن میبارن میریزن میشکنند
هنوز نفهمیدم چطوری باید کنار بیام ...

پ.ن:مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه. حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم .شاید از گریه خوابم برد...درها رو باز میذارم
خیلی سخته بعضی وقت ها بلند بلند ساکت بودن و از همه دور شدن برای خودت و اونموقع از خودت هم رد شدن
خیلی سخته بعضی وقت ها پایه ها رو روی هم بذاری تا به (تو)برسی اما اون تو فقط یه پوچ بزرگ باشه
اگه سردت شد حتما بگو تا پنجره های وجودم بسته بشن یا میخوای همینطوری بمونه مثل ما دوتا ...
زمان هایی که منو دوست نداری یاد گرفتم ساکت باشم
اصلا گریه نکردم یاد گرفتم ساکت باشم
زندگی سرد بوده هنوزم هست...یاد گرفتم ساکت باشم
پ.ن:نوشته نه سر داشت نه ته از دل برامد از هر کجا شروع کردید اونجایی که حروف ها تموم شدن متن هم تموم میشه
میشه آخرش...آخر متن یا...
باید ساکت بود اما فریاد زد/باید دید و ندیده رفتار کرد.باید از نباید ها گفت و از باید ها
اطاعت کرد باید سفید بود و سبز رفتار کرد/باید دوست داشت؟باید دوست نداشت؟
انقدر باید و شاید تو زندگی پیش اومدن که باید به زنده بودن هم کمی فکر کرد
من نه از باید ها تو زندگیم حرفی زدم و نه از نباید ها
من خواهش کردم بودن را... بودن تو شاید برای نرفتن برای خواهش
و به پا افتادن...من خالی شدم از همه چی بیا تا ...
از این سه نقطه ها که بگذریم به لبه پرتگاه میرسیم پرتگاهی که تو راهش را یادم دادی
پ.ن:نباید خصوصی نظر گذاشت باید فریاد زد
پ.ن:باید ها و نباید های خودت رو هم بگو...
توی قلبم زنجیرها شکستند شنیدی؟
نفس نفس زد عشق آخرین نفس ها تو اصلا تو زندگیت این حس رو داشتی؟
دوباره سرم رو پایین انداختم برای عشق اما این آخرین احترام بود
تو رو نمیخواستم تو تاریکی ها جا بذارم...
خاطره هامونو نمیخواستم با گل های خشک تزیین کنم
هیچ وقت حرفی به تو نزدم که دردناک باشه...من حقم نبود اینطوری فراموش بشم
پ.ن:تو عشق و گل و بلبل آفتاب و ابر فرض کردی..!؟تو فصل های مشخص خودت خوابیدی و بیدار شدی
تو دیگه بعد از من نمیتونی دوست داشته باشی...سوختی...
از قلبم در آوردم تیر عشق کوری که زده بودی..
