زندگی 
زندگی با من کینه داشت/من به زندگی لبخند زدم/خاک با من دشمن بود/من بر خاک خفتم..... چرا که
زندگی سیاهی نیست/جرا که خاک خوب است.


    در جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 اونایی 
"اونایی که موبایل جا می‌ذارن تو تاکسی، تو خونه ، تو بقالی
اونایی که آدرس خونه خودشون رو توی راه برگشت به خونه فراموش می‌کنن سر از یه سر دیگه شهر در می‌یارن
اونایی که گاه و بی‌گاه گوشه چشاشون چروک می‌افته
اونایی که نگاشون دوره
اونایی که وقتی می خوان صداتون کنن اسم یه عده آشنا و غریبه رو ردیف می کنن تا به اسم شما برسن
اونایی که نصفه شب بی‌سیگار می‌مونن می‌زنن می‌رن تا کارگر جنوبی از اون بابایی که سیگار چیده جلوش یه پاکت بهمن کوچیک بگیرن
اونایی که می‌رن راه آهن سوار اولین قطاری می‌شن که راه می‌افته و با اولین قطار برگشت برمی‌گردن که فقط تو قطار باشن و توی راه روهاش وایستند تا خیرگی کنند و باد بزنه به صورتشون
اونایی که وقتی دارین خاطره تعریف می‌کنین خاطره‌ای که خود اون آدما یه پای داستان بودن رو اصلا یادشون نمی‌یاد و الکی سر تکون می‌دند که یادشونه خیلی خوب یادشونه
اونایی که می زنن می‌رن کوه، به جای اینک‌ه برن سر کار راه کج می کنن برن کوه
اونایی که وقتی دارن توی پیاده‌روهای ولیعصر راه می‌رن مواظبن پاشون نره رو خطا
اونایی که از ساندویچ کثیفا بلدن سُس بدزدن برن باهاش در خونه طرف رو زمین واسش بنویسن
اونایی که جمعه صبا آفتاب نزده می‌رن لاله زار راه می‌رن
اونایی که قبل هر شماره‌ای که می‌خوان بگیره یه شماره رو همیشه اشتباه می‌گیرن
اونایی که سربه سر پیرمردهای توی پارک می زارن یاد جونی هاشون بیفتن
اونایی که چایی می‌خرن با سیگار می‌یان خونتون باهم سیگار بکشین چای بخورین
اونایی که آخرین نفری هستن که وقتی از کاربی‌کار شدین تا دم در باهاتون می‌یان
اونایی که اولین پیک عرق رو می‌زنن به سلامتی سفرکرده‌ها
اونایی که یه آرشیو آهنگ دارن که هیچ‌کس ازش خبر نداره، ریختن تو ام پی تری پلیرشون گوش می‌کنن شبا تا بخوابن
اونایی که تو اتوبوس می‌رن سمت پنچره می‌شینن و پاهاشون رو جمع می‌کنن تو شکمشون
اونایی که زیره کتابا خط می‌کشن و گوشه کنارش نشانه می‌زارن که یه روز با صدای بلند برای کسی بجز دیوار بخونن
اونایی که دارن کار خونه می‌کنن پیاز سرخ می‌کنن ظرف می‌شورن یه آهنگی رو همیشه با سوت می‌زنن
اونایی که می‌خوان بخندن اول گوشه راست لب بسته شون بالا می‌یاد و بعد چشاشون رو می‌بندن و باز می‌کن و دوباره می‌بندن
اونایی که بدون اینکه پلک بزنن می‌رن تو پستوی آشپزخونه تو تاریکی می‌شینن اشک می‌ریزن
اینا، اینا رو نذارین برن، اگه برن..آره


    در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 سلام 

پریدم به کلاغ پشت پنجره

پرید رفت

دوستم ندارد دیگر...



    در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 شاید آخرین 

دیروز من یه خواب بوده امروزه من یه معجزه فردا شاید...

آدمک هایی که نقاب زدید دیگه با نقاب هم خوب میشناسمتون.دیروز من رو نابود کردید که امروزی نداشته باشم...دست از آینده ی من حداقل بردارید

هر کسی حق داره زندگی بکنه. پس نوک بینیتون رو از زندگیم بکشید بیرون

من شما رو نمیشناسم..نخواهم شناخت...پس خواهش میکنم برین پی زندگی خودتون 



    در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 گاهی.بغض 

گاهی وقت ها اونقدر خیالت راحته فکر میکنی همه چی رو به راه هست 

خیالت تخت تخت کم کم دوباره میبینی همه چیزتو داری از دست میدی حتی تنها خاطره ی تلخی که به یادش میخوابیدی...

بعد که ازش میپرسی میگه ...خوب آخرش که چی؟

وقتی این سوال میاد جلوی چشات یعنی تو هیچ بودی یعنی اونوقت که خیالتم راحت بوده تو یه بازنده بودی...

اونوقته که بغضات فریاد میشن میبارن میریزن میشکنند

هنوز نفهمیدم چطوری باید کنار بیام ...

                                                            

 

پ.ن:مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه. حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم .شاید از گریه خوابم برد...درها رو باز میذارم

                                                        

 



    در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 نفس کشیدن.زنده بودن با شرایط تو 

خیلی سخته بعضی وقت ها بلند بلند ساکت بودن و از همه دور شدن برای خودت و اونموقع از خودت هم رد شدن 

خیلی سخته بعضی وقت ها پایه ها رو روی هم بذاری تا به (تو)برسی اما اون تو فقط یه پوچ بزرگ باشه

اگه سردت شد حتما بگو تا پنجره های وجودم بسته بشن یا میخوای همینطوری بمونه مثل ما دوتا ...

زمان هایی که منو دوست نداری یاد گرفتم ساکت باشم

اصلا گریه نکردم یاد گرفتم ساکت باشم

زندگی سرد بوده هنوزم هست...یاد گرفتم ساکت باشم

پ.ن:نوشته نه سر داشت نه ته از دل برامد از هر کجا شروع کردید اونجایی که حروف ها تموم شدن متن هم تموم میشه

میشه آخرش...آخر متن یا...



    در پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 شاید 

باید ساکت بود اما فریاد زد/باید دید و ندیده رفتار کرد.باید از نباید ها گفت و از باید ها

اطاعت کرد باید سفید بود و سبز رفتار کرد/باید دوست داشت؟باید دوست نداشت؟

انقدر باید و شاید  تو زندگی پیش اومدن که باید به زنده بودن هم کمی فکر کرد

من نه از باید ها تو زندگیم حرفی زدم و نه از نباید ها

من خواهش کردم بودن را... بودن تو شاید برای نرفتن برای خواهش 

و به پا افتادن...من خالی شدم از همه چی بیا تا ...

از این سه نقطه ها که بگذریم به لبه پرتگاه میرسیم پرتگاهی که تو راهش را یادم دادی

پ.ن:نباید خصوصی نظر گذاشت باید فریاد زد

پ.ن:باید ها و نباید های خودت رو هم بگو...

 



    در پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 آخرین ضربه 

توی قلبم زنجیرها شکستند شنیدی؟

نفس نفس زد عشق آخرین نفس ها تو اصلا تو زندگیت این حس رو داشتی؟

دوباره سرم رو پایین انداختم برای عشق اما این آخرین احترام  بود

تو رو نمیخواستم تو تاریکی ها جا بذارم...

خاطره هامونو نمیخواستم با گل های خشک تزیین کنم

هیچ وقت حرفی به تو نزدم که دردناک باشه...من حقم نبود اینطوری فراموش بشم

پ.ن:تو عشق و گل و بلبل آفتاب و ابر فرض کردی..!؟تو فصل های مشخص خودت خوابیدی و بیدار شدی

تو دیگه بعد از من نمیتونی دوست داشته باشی...سوختی...

 

  از قلبم در آوردم تیر عشق کوری که زده بودی..




    در پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()