شاید آخرین 

دیروز من یه خواب بوده امروزه من یه معجزه فردا شاید...

آدمک هایی که نقاب زدید دیگه با نقاب هم خوب میشناسمتون.دیروز من رو نابود کردید که امروزی نداشته باشم...دست از آینده ی من حداقل بردارید

هر کسی حق داره زندگی بکنه. پس نوک بینیتون رو از زندگیم بکشید بیرون

من شما رو نمیشناسم..نخواهم شناخت...پس خواهش میکنم برین پی زندگی خودتون 



    در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 گاهی.بغض 

گاهی وقت ها اونقدر خیالت راحته فکر میکنی همه چی رو به راه هست 

خیالت تخت تخت کم کم دوباره میبینی همه چیزتو داری از دست میدی حتی تنها خاطره ی تلخی که به یادش میخوابیدی...

بعد که ازش میپرسی میگه ...خوب آخرش که چی؟

وقتی این سوال میاد جلوی چشات یعنی تو هیچ بودی یعنی اونوقت که خیالتم راحت بوده تو یه بازنده بودی...

اونوقته که بغضات فریاد میشن میبارن میریزن میشکنند

هنوز نفهمیدم چطوری باید کنار بیام ...

                                                            

 

پ.ن:مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه. حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم .شاید از گریه خوابم برد...درها رو باز میذارم

                                                        

 



    در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 نفس کشیدن.زنده بودن با شرایط تو 

خیلی سخته بعضی وقت ها بلند بلند ساکت بودن و از همه دور شدن برای خودت و اونموقع از خودت هم رد شدن 

خیلی سخته بعضی وقت ها پایه ها رو روی هم بذاری تا به (تو)برسی اما اون تو فقط یه پوچ بزرگ باشه

اگه سردت شد حتما بگو تا پنجره های وجودم بسته بشن یا میخوای همینطوری بمونه مثل ما دوتا ...

زمان هایی که منو دوست نداری یاد گرفتم ساکت باشم

اصلا گریه نکردم یاد گرفتم ساکت باشم

زندگی سرد بوده هنوزم هست...یاد گرفتم ساکت باشم

پ.ن:نوشته نه سر داشت نه ته از دل برامد از هر کجا شروع کردید اونجایی که حروف ها تموم شدن متن هم تموم میشه

میشه آخرش...آخر متن یا...



    در پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 شاید 

باید ساکت بود اما فریاد زد/باید دید و ندیده رفتار کرد.باید از نباید ها گفت و از باید ها

اطاعت کرد باید سفید بود و سبز رفتار کرد/باید دوست داشت؟باید دوست نداشت؟

انقدر باید و شاید  تو زندگی پیش اومدن که باید به زنده بودن هم کمی فکر کرد

من نه از باید ها تو زندگیم حرفی زدم و نه از نباید ها

من خواهش کردم بودن را... بودن تو شاید برای نرفتن برای خواهش 

و به پا افتادن...من خالی شدم از همه چی بیا تا ...

از این سه نقطه ها که بگذریم به لبه پرتگاه میرسیم پرتگاهی که تو راهش را یادم دادی

پ.ن:نباید خصوصی نظر گذاشت باید فریاد زد

پ.ن:باید ها و نباید های خودت رو هم بگو...

 



    در پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 آخرین ضربه 

توی قلبم زنجیرها شکستند شنیدی؟

نفس نفس زد عشق آخرین نفس ها تو اصلا تو زندگیت این حس رو داشتی؟

دوباره سرم رو پایین انداختم برای عشق اما این آخرین احترام  بود

تو رو نمیخواستم تو تاریکی ها جا بذارم...

خاطره هامونو نمیخواستم با گل های خشک تزیین کنم

هیچ وقت حرفی به تو نزدم که دردناک باشه...من حقم نبود اینطوری فراموش بشم

پ.ن:تو عشق و گل و بلبل آفتاب و ابر فرض کردی..!؟تو فصل های مشخص خودت خوابیدی و بیدار شدی

تو دیگه بعد از من نمیتونی دوست داشته باشی...سوختی...

 

  از قلبم در آوردم تیر عشق کوری که زده بودی..




    در پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 دل شکسته 

اونقدر منتظرت میمونم تا همین 1362تا تار مویی هم که مونده سفید بشه بلکه شاید اونموقع به حرمت موی سفیدم یه نگاهی هم به من بکنی

من که صبر میکنم اینقدر صبر میکنم تا 5سالگیه آقای صبوری رو هم میبینم

فقط میترسم این صبر ما از ص صبر بودن به س سرد شدن برسه...

پ.ن:راستی یادته هنوز یه سال مونده به سی شدن گفتم خوشحال میشم به سی برسم؟

الان...سی رو دیدم بی تو ولی اونطور که فکر میکردم نبود...

پ.ن:از نازنین نوشتی از قشنگیاش ناز کردناش سلام منم بهش برسون ...

من هم به گم شدم نرسیدم بدون...

پ.ن:گفتی داری خلاصم میکنی؟هر 10دقیقه به 10 دقیقه گفتی فکر نکن آروم باش اینا همش تو وجود منه نباید فکر کنم از جایی اومده ولی میدونی...تو به این راحتی ها با چند تا ده دقیقه بیرون نمیای یادت نمیاد چقدر سخت جا شدی؟

حالا من شدم مثل کارتون های وسایل های شکستنی برای اینکه کریستال هایی که تو کارتون هست نشکنه 1:یه تیغ بیار2:کارتون رو ببر3:وسایل رو با خیال راحت بردار

راستی یادت نره کارتن رو بده به نمکی ها...

این آهنگ هم...آره   +

                                                             شهاب بهمنی      2/00



    در جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 آدم ها 

شاید یه روز دلت تنگ بشه...با آدم هایی دیگه....توی شهر های دیگه

وقتی داری راه میری.اولین رمانی که خوندی...اولین نفری که دوست داشتی 

دوست داشتن های شرعی..حتی از تنهایی شاید پر بشه چشمات 

برای آدم های دیگه...توی شهر های دیگه...ولی نشون ندی...!

شاید یه روز دلت تنگ بشه...

پاک کن تنهایی چشمات رو تو اون لحظه اسمم رو برای دیوارها زمزمه کن

هزار تا جای چاقو هست رو قلبم ولی میدونی هر کدوم عاشق تو هستن...

شاید یه روز دلت تنگ بشه با آدم هایی دیگه وقتی داری راه میری...

اولین زندگی که انتخاب کردی...از آخرین مردی که رد شدی...

از زخم های شرعی..حتی از تنهایی ...

حرف های بی صدا رو انتخاب میکنی...برای آدم های دیگه برای شهر های دیگه

ولی ...

 

1/25شهاب بهمنی



    در چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 بله... 

مشکل من با تو از مشکل تو با خودت شروع می شود ... تو جای خودت را گم می کنی ... تو می گذاری نشانه هایی که در من هستند و به تو تعلق ندارند تو را از ان راه که راه ماست ... راه من با تو ... بیرون بکشند و بکشانندت در ناکجایی که در آن من هستم و دیگری ... و دیگران ... و تو هراسان و عاصی ... از حس وانهادگی خودت بیزار می شوی ... و از خودت بیزار می شوی ... و از من بیزار می شوی.

گاهی فکر می کنم که دستم را دراز کنم و دستت را بگیرم و بازت گردانم به آنجا که جای توست ... مال توست ... و تو در ان گم نمی شوی ... و من در ان سرد و تلخ و دور نمی شوم ... اما آن خشم ... و آن سردی ... آن خشونت نهفته که در تو طرحی از سرمای زمستانی برفگیر و خاموش را دارد بازم می دارد.

انچه را که از آن من است و بین من است با دنیایی که خارج از توست بازشناس -و انچه را که از آن توست- ... و مراو خودت را در هنگامه ی درهایی که میان تو و دنیاهایی که در بیرونت جریان دارند باز و بسته می شوند سرگردان نکن ...
بپذیر ... همه چیز را همانطور که هستند ... و دوستشان بدار همانطور که هستند ... و بگذار تا دوستت بدارند. بگذار من دوستت بگیرم ... دوستت بدارم. همانطور که هستی. همانطور که هستم.



    در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()