28؟ 

امشب آخرین شبه چهار شنبه سال روزی که قدیما همراه پدر بزرگها مادر بزگها بودنو آتیش روشن میکردن سبزی پلو با ماهی و...

فردا ٢٨اسفند روزی که من ٢٩سالم میشه روزی که ١سال و ١ماه از فوت پدرم میگذره

٢٩سالگی سالی که به سن فوت مادرم نزدیک میشه...

من حالا اینجا تو این اتاق شمعی که روشن کردم

تویی که نیستیو منو فراموش کردی

بغضی که گلومو پر کرده

میدونم شروع دوباره ای وجود نداره

صدای انفجار هایی که داره از بیرون میاد آرامشمو بهم میزنه

نمیخواستم پستی بنویسم خود کلمه ها بودن که اومدن

از طرف شهاب:شهاب تولدت مبارک امسال هم مثل هر سال خودتیو خودت



    در سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 چوب کارها2 

حالا از اون تاریکی چاه و خاطرات گذشته...

وقتی با تمام وجود تلاش میکنیو میای بالای چاه

وقتی میبینی اون روشنایی فقط یه سفیدی مبهم واست میشه

از قرص جوشان با اون همه ویتامین ث گذشته(*)

آب های اون چاه جوش میشه و سرت خالی میشه

حس زیبایی نه؟



    در سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 گریه نمیکنم نه اینکه سنگم... 

اومدم بنویسم/ننوشتم/خواستم/نتونستم

.......

 

میخواستم بــِت بگم چقد پریشونم ...

دیدم خودخواهیه !

دیدم نمیتونم !

 

تحمل میکنم بی تو به هر سختی ...

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی...

 


به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوسش داری.. از چشمات معلومه !

یکی اونجاست.. شبیه من.. یه دیوونه!.. که بیشتر از خودم قَــَدرتو می دونه

چیکار کردی ؟ که با قلبم.. به خاطر ِ تو بی رحمم !!!؟

تو می خندی ..

چه شیرینه ! : گذشتـن

تازه می فهمم..

تازه می فهمم *

 

تو رو میخوام .. تموم ِ زندگیم اینه

دارم میرم .. ته دیوونگیم اینه !

 

نمی رسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من

 

چیکار کردی ؟ که با قلبم.. به خاطر ِ تو بی رحمم !!!؟

تو می خندی ..

چه شیرینه ! : گذشتـن

تازه می فهمم.. تازه می فهمم

 

 



    در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 اعماق 

وقتی از من دور میشی یا شاید من حس میکنم که داری میری

صدای له شدنمو مثل اون موجوداتی که تو سرعت بالا میخورن به شیشه ماشین

یا کلاغ هایی که هر روزه میرن لایه پره ی هواپیما حس میکنم

از اون سیاهیه اعماق وجودم

هر بار این بلاگ رو آپ میکنم با هر صدای تایپ تورو صدا میکنم میشنوی؟



    در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 چوب کارها 

زندگیم همانند قرص جوشانی ته چاه آب جوش می آید...

تنها چیزی که می ماند خاطرات ترش مزه داخل چاه است...

 



    در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()