گاهی،فقط گاهی 

اگر دست من بود


روز و شب را از این حالت تک رنگ در می آوردم


بجایش ورژن جدیدش را که با تمام مداد رنگی های دنیا رنگش کرده بودم


آپلود میکردم


آنوقت تمام خوابهای خاکستری ام رنگی میشد!


و چه چیزها که نمیشد!

 



    در پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()



 برای روز تو و برای تو... 

آزاد آزادم...
ببین...
نشسته ام روی یه تکه ابر معلق در هوا!
هوای اینجا هم یاد تو را دارد...
اینجا نقطه صفر آفتاب است...!
و آ ف ت ا ب ی ت ر ی ن نقطه...
یک قدم مانده به تو...
کز کرده ام رو به ماه
جمعشان جمع است این بالا...
خدا را میبینم سر همان چهار راه ایستاده و دست تکان میدهد
با همان لبخند همیشگی اش...
چراغ سبز است...
یعنی عبور!
آنطرف تر آخر غمهای دنیا جمع شده...
آنطرف تر ابتدای دلتنگی هاست...
آنطرف تر آفتاب غروب کرده !
شاید هنوز ندیده باشی اش!
و ماه آماده حضور دوباره...
این بالا کنار ستاره ها آرامش موج میزند...
و دلی میخواهد بزرگ به وسعت تمام تنهایی ات...
به وسعت صبوریت...
به وسعت دلتنگی ات...
...
از بین این همه ستاره فقط ستاره توست که نگاهم میکند...
لبخند میزند و تمام روحم را تسخیر میکند ...
بیا برنگردیم اون پایین!
به دور از تمام چشمهای زمینی ...
آسمانی شویم...
...
اینجا جمعشان جمع است...

 

 

 



    در شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧ بقلم شهاب بهمنی نگاشته شده است! نظرات ()