تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

اتاقی تاریک


صدای پیانویی آرام


و لیوانی کنار دستم


و من اینجا


برای تو مینویسم...


مینویسم به امید روزی که شاید


فقط یک لحظه


دستانت را از روی گوشهایت برداری


و صدای جان دادن های مرا بشنوی


و من میدانم


آن روز


روزی است که من دارم آخرین جان هایم را میدهم

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧ | ٥:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

بیا خستگی این همه دوست داشتن را

روی شونه های من درک کن...

به قول صادق هدایت:

حس میکنم که تو یک کیسه ی پلاستیکی نشستم

هر نفسی که میکشم یه قدم به مرگ نزدیک ترم  میکنه!!

راستی حرفا تو خوب فهمیدم اگه زود خوب بشم میام 

پیشت تا خیس بارون بشیم تو این آفتاب تابستون

{{از دوست داشتنت دست نمیکشم 

به رغم این همه باد

به رغم این همه باران}}

 

 

مدتی نیستم زمانش مشخص نیست...



تاريخ : جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧ | ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

بر من امیدی مبند


حس تشنه ای خواهی داشت


که صدای سطل بر عمق خاکی چاه


تمام امیدش را به یک باره تهی می سازد

دور شو


کسی دستی نمی خواهد اینجا

 



  • جوان
  • قالب وبلاگ
  • کارت شارژ همراه اول