از یه طرف عصبانیم چون توقع داشتم ور مهربون دلم وقتی که طرف بدجنس دلم شمشیر می کشید رامش کنه بعد خب یه لحظه غافل شده بود و کشت و کشتاری شده بود بیا و ببین.. ور مهربون احمق هم نشست زمین و طبق معمول جای هر کار مفیدی زار زار زد زیر گریه و ور بدجنس که عاشق ور مهربونه موند چیکار کنه کارو زندگیشو کنار می ذاره که اون آروم بگیره..
کار هر روزه ... دیوونگی...
تو زندگی آدم بعضی وقت ها به جایی میرسه که حتی اصلا
فکرش رو هم نمی کرد
یک فرد خاص...
توی یک روز...
تو عین ناباوری...
میاد...
خوشحالم که هستی...
فقط منتظر یه چیز دیگه ام اونم خودت میدونی...
اجازه...از اون بالا...!؟یا همین نزدیکیا تو قلبم....!؟
اگه این اجازه صادر بشه کار تمومه..آره..
زندگی شاید همینه...
بستگی ام
به آفتاب گردانی است
که همی میگردد نور را....
امضاء
شهاب
:) ٢۴/٠۶/١٣٨٧
گلولهها بسیارند عمیق و قدیمی در باز و بسته میشود چاقوها میچرخند هر از گاهی صدای شلیکی دوباره اتاق را میپراند دستها درمانده کنار تخت خونین تو فرو میریزند صدایت بالا نمیآید از گلولهی اصلی بگویی و هیچ کس حواسش به اشارهی ناتوان دست تو به قفسهی سینهات نیست . . .
چه کوتاه و آرام آمد امروز
و،
برده هوشم
رُبوده به یکباره قرارم
ز جان بینوایم
چه گویی؟! میبرد باز دلم، دینم، همه بودم
که گویی هیچگاه در این عالم نبودم
سکوتش را هر روز بوسیدن،
در تماشای لطافتهای زیبایش آرمیدن
خُفتن
اینچنین بودن، مَست ماندن
زیباست
آری زیباست
سوز و گُداز ِ
دیدار صبحگاهم!
-----------------------------------------------------------
آمدهام انصافت ببیم
صبرم به لب آمد این دم که دگر هیچ ندانم
دمم در سینه مانده
نه از آن سو رهی دارد، نه سر بر آمدن دارد
و آنقدر چوب سادگی هایش را
می خورد که دهان عقلش از تعجب باز بماند
