حرفهایی هست برای نگفتن. برای نگفتن که نه! برای جایی، کسی، چیزی... که همیشه معطل میماند از بیکسی.
حرفهایی هست که از گفتنشان وحشت داری. از آزردن کسی یا خواندن دوباره حسهایی که شاید باید فراموششان کنی.
حرفهایی هست که هزار بار مثل گردباد در مغزت میچرخند. شعر میشوند، قصه میشوند و گاه کابوس. اما باز برای نوشتنشان تردید داری. انگار حتی به حسهای خودت هم شک داری. با خودت میگویی شاید اینها حرفهای من نیست. حرفهای همان منیست که همیشه در من خفته است. حرفهای همان منی که همیشه انکارش کردهای و همیشه بلندتر از تو فریاد زده است.
حرفهایی هست که هیچ صفحهی سفیدی گنجایششان را ندارد. حرفهایی برای خلوتهای شبانه با خودت. با دستهای مشت کرده و هق هق شبانگاهت.
حرفهایی که نباید در تاریخ ثبت شوند. حرفهایی که میخواهند تاریخ تو را، روزهای تو را تحریف کنند. که سالها بعد به تو بگویند خاطراتی که از جوانیات داری توهمی بوده که باد در گوشت خوانده.
حرفهایی هست نگفته، ننوشته، نشنیده. حرفهایی برای کسی که هیچزمان نبوده، نیست، نخواهد بود.
پ.ن:
قاصدک!هان چه خبر آوردی؟از کجا وز که خبر آوردی؟خوشخبر باشی اما...
اما...گردِ بام و در ِ من بیثمر میگردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یارینه ز دیار و دیاری
باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدِ تجربههای همه تلخ با دلم میگوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب
قاصدک!
هان، ولی... آخر.. ای وای... راستی آیا رفتی با باد با توام آی کجا رفتی آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی...
- طمع شعله نمیبندم- خردک شرری هست هنوز؟قاصدک!ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند... مهدی اخوان ثالث
خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دو تا چین بزرگ در پوستم نشسته است. خوشحالم که دیگر خیالباف و ر و یا ئی نیستم. دیگر نزدیک است که سی سالم بشود. هر چند که سی ساله شدن یعنی سی سال از سهم زندگی را پشت سرگذاشتن و به پایان رساندن. اما در عوض خودم را پیدا کردم...
... ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شدهام. به محض این که به خانه برمیگردم و با خودم تنها میشوم یک مرتبه حس میکنم که تمام روزم به سرگردانی و گم شدگی در میان انبوهی از چیزهائی که از من نیست و باقی نمیماند گذشته است...
...تا به خودِ آزاد و راحت و جدا از همهی خودهای اسیر کنندهی دیگران نرسی به هیچ چیز نخواهی رسید. تا خودت را دربست وتمام و کمال در اختیار آن نیروئی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان میگیرد نگذاری موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی...
پ.ن:روز و شب به سمتی غیر از چهار جهت اصلی با تمام قدرت چیزی درونم میدود.
نفس نفس میزنم عرق میکنم گلویم خشک میشود سرگیجه دارم دیوانهوار میدود.
پایانی ندارد تا ابد خواهد دوید او را بد زدهام...
پ.ن:نمیدونستم وقتی دارم برای آخرین بار یه صفحه از نیمه ی پنهان رو پرپر میکنم خودم ریش ریش میشم...
پ.ن:کشته شدن به کاری که نکرده ایی مثل چهل گرفتن برای مرده ایی هست که قبر ندارد.زنده به گورم کردی مردنم مبارک...
کاغذ کادویی که دوست دارم میخرم
با آن روبانهای سه رنگ سپس آن هدیهی همیشگی را با دلنگرانیی تو
کادو میکنم
خطت را خوب بلدم طوری رفتار میکنم که واقعا خیال کنم این هدیهی توست
اما نمیدانم چه مینویسی روی کارت برای
روز تولدم
از دستان من نیاموختی
که من برای خوشبختی تو
چه قدر ناتوانم
من خواستم با ابیات پراکندهی شعر
تو را خوشبخت کنم
آسمان هم نمیتوانست ما را تسلی دهد
خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،
به پایان ماه و به پایان سال موکول میکردم
هفته پایان مییافت
ماه پایان مییافت
سال پایان مییافت
هنوز در آستانهی در
در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه میکردم
که کسی خوشبختی و جامهای نو به ارمغان بیاورد
روزها چه سنگدل بر ما میگذشت
ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه میکردیم
چه فرسوده و پیر شده بودیم
میخواستیم
با دانههای بادام و خاکسترهای سرد که
از شب مانده بود خود را تسلی دهیم
همیشه در هراس بودیم
کسی در خانهی ما را بزند و ما در خواب باشیم،
چهقدر میتوانستیم بیدار باشیم
یک شب پاییزی
که بادهای پاییزی همهی برگهای درختان را بر زمین
ریختند
به زیر برگها رفتیم
و برای همیشه خوابیدیم.
پ.ن:ساعت ده صبح بود، مجموعه شعر، احمد رضا احمدی
پ.ن:درختان در بادوبرف و سرما بی هیچ سخن و گلایه منتظر آمدن قطار هستند بهار می آید
