کل زندگیم از دیروز به یک نقطه ...نقطه سیاه بند شد
من شهاب...خوردم زمین...نابود شدنم مبارک
کجا دنبالت بگردم کجا دیدی بهتر از من کجا رفتی بی نشونه انگاری که سیری از من...
...
کجا پیدات کنم آخه توی این شلوغی شهر تنها دلخوشیم تو بودی اینم از عاقبت من...
مگه مال تو نبودم بگو از من چی میخواستی؟عاشق عشقتو بودم ولی هیچوقت
ندونستی...تو چشام نگاه نکردی وقت رفتنت عزیزم دیگه هیچ اشکی نمونده که برای تو
بریزم...
دیوونه میدونه میمیرم اگه نباشه میترسم یه روزی احساسم از هم بپاشه اگه
نباشم ازم جداشه...
آرزوهای من مثل ١درخت با برگهای سبز میمونه
وقتی نزدیک میشی همه برگها پرواز میکنند
فقط چندتا پرنده بودن
سبز بودن
این پست وبلاگم رو فقط برای رفع 1سوال خودم گذاشتم
یه نوع نظر سنجی ...
به نظر شما عشق همه چیز رو میبخشه؟
پن:پسر بچه به مامانش گفت چرا وقتی در آسانسور باز شد هیچ کسی توش نبود؟؟؟؟
همون موقع این سوال اومد تو ذهنم که قبلنا اسم آسانسور لپ لپی چیزی نبوده؟؟
