حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم ...
دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم ...
باز سرنوشت و انتهای آشنایی باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن...
{لهراسبی}
پ ن:دیشب با تمام تلخیش با تمام درد ها و خون ها ....
هستم...
دیوونه میشم وقتی میبینم تو این صفحه تمام سفید که پر حرف هست
نمیتونم حرفی بزنم...
پشت این همه حرف جز دلواپسی برام چیزی نمونده
این ماهی بالای قالب رو میبینی؟
این همه رنگ داره ... ترسم اینه که تو کل زندگیم رنگی از تو نبینم
یادت رفته همه چیزمون را.قرار ما این نبود..بود؟!
وقتی این برگهای زرد شده تو باغچه رو نگاه میکنم یاد قرارمون میافتم
دوست ندارم پاییز کامل بشه
نخند...به لرزش صدام تلخه...
+ تیکه تیکه هامو بردن آخرینشم تو بکن
زندگی جالبی داریم ما آدمهای کوکی
شبها رو با بافتن خیال های قشنگ و صورتی طی میکنیم
روزها هم میشینیم دنبال راه حل میگردیم که چطوری بافته هامون رو پاره کنیم
گاهی اوقات هم میشینیم کنار کسی که دوسش داریم و 1عالمه حرفهای عاشقانه میزنیم...
این روال تا موقعی ادامه داره که کسی که دوسش داریم به همه چیز نقطه میذاره...
اون وقت است که میاد میشینه و با همون ویالونی که قرار بود آهنگ مرا ببوس ویگن رو بزنه ساز مخالف رو میزنه
و تو بمونیو حوضت که در آخرم کلاغ های سیاه بیان تک تک دوست داشتن هاتو از رگ ریشت بکنن و برن(+)
بعد مدتها به ١نقطه اسفند ماهی بودن خودم ختم شدم
دست سرد..فشار پایین...آهنگهای ترکیه..
تنبل شدن...دستمال کاغذیهای 200برگه چشمک
خیره شدن به (آکواریم)
شده کارهای روزمره من...
