تاريخ : جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

می شکافمت
تو و هر چه وابسته توست
سرد است نه؟ می شکافمت
می شکافی ام
با سردی تحقیر بیهوده ای که جز شکاف ندارد
صدای قهقهه ای می آید
از آن قهقهه های عصبی بد آهنگ
از آن شکافتن های عق آوری که کوچکت می کند ، ریز تر از یک ارزن
زشت تر از چرک زردِ زخمِ سر بازشده ای در قلبی ساخته شده از گوشت و رگ و پی
و نه بیشتر
بالا می آورم
روی تمام حس های قشنگ دنیا

پ.ن: او می رود آرام

اویی که عزیز است و نزدیک است
به جایی که نه من هستم ، نه تو
و نه ما
تو می مانی و
فریاد قلب کوچکت که پشت لبخندی پنهان کردی
من برای تو می گریم
برای اشک هایی که نریختی
برای صبر تلخی که زین پس با تو هست

برای مادرم ...مادری که سالهاس نیست
برای من ..منی که به سوگ مادرم نشستم


تاريخ : چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

اتاق سفید هم با تمام یک رنگیش میتونه سیاه سیاه باشه...

تقصیر خودم هست که فکر میکردم خیلی چیزها درون تو پیدا میشه

از تو...با تو...در تو...

من هیچ وقت نخواستم کسی تاریکی های من رو ببینه...

من هیچوقت نخواستم باشم...هیچوقت...

پر شدم از همین هیچوقت ها..

من هیچوقت بهترین...

تنها ترین...

شادترین...

این بار باید برم اونطرف ریل...و همه ی شما این طرف

من جا بمونم...

حتما باید جایی کسی جا بمونه

قطار از بین من و شما ها رد میشه بعد من محو میشوم

تمام بازمانده ها بیخیال سوار قطار میشوند.

عادت نکرده ام

عادت نمیکنم

عادت میکنید



تاريخ : شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

اینور آسمونا یه شهاب دستش به زمین نمیرسه +

اونور زمین یه شهاب تو فکر آسمون هست +

اینور کویر یه کاکتوس دوست داره بغل بشه +

اونور دریا یه کاکتوس دوست داره سبز بمونه +

پ.ن:صادق هدایت میگه:تو زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روحت را آهسته آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.

من میگم:گاهی وقت ها هر چیزی یا هر کسی میتونه تو زندگی واسه آدم زخم بشه.

علی لهراسبی گفته:چشامو بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره میشه چشاتو وا کن تا ببینی قلبم بی تو باز نمیشه بیا تماشا کن بی تو چیزی از دلم نمیمونه واسه تو که قلبت از سنگه دل کندن ازم چه آسونه...



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

زندگی چیست!
خط ترمزی که از بزرگراه بیرون می زند
تصادف ناگهانی یک ماشین با درختی کهنسال
ضبطی که روشن مانده
" عشق من باش... "

به هم پیچیدن دو قصه
قصه کوتاه شدن
شعر شدن
و دیگر هیچ



تاريخ : شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

دیشب
از تاریکی شب نترسیدم
تمام شب
شعر نیمه‌تمامت
با من بود

ترس ما
ـ من و شعر ـ
تنها
این بود
که تو
تمامش کنی

بیا
باز هم
شب‌ها
شعر نیمه‌تمام بگو



تاريخ : جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

ویرانم

در جستجویی ناکام
وجودی زنده
که نبودش

ویرانم کند !



تاريخ : پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

نوشته بودی...

آدمیزاد بعضی وقتها میشود که برای اثبات همه احساسی که در دلش هست باید خودش را قربانی کند.مثل ابراهیم.تبری بردارد بزند به تمام ریشه های داشته و نداشته اش.تیغ بردارد و قربانی کند عاشقانه هایش را.

حالا جوابش را بدون...

 ابراهیم گناهکار نبودی ؟


- چرا بودم !


- پس چگونه آتش سرد شد؟


- گناهم بسیار سنگین بود ،


آتش خجل شد.

پ.ن:دوست عزیز دیگه نه میخوام بدونم کی هستی نه میخوام چیزی بشنوم همینجوری که هست بکذار باشه تغییرش نده...باید اینطور باشه



تاريخ : چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

ایمیلی رد و بدل شد


روشن بود و ساده


سلام و احوال‌پرسی


به اندازه‌یِ شرطِ ادب

او شکلِ خوشبخت‌ها


من هم نمونه‌ی کاملِ یک فلک‌زده


ساده و روشن بود

بی‌امیدِ دیداری


حتی به اندازه‌ی شرطِ ادب

که صدا


صدا نبوده‌است


که رنگ‌ها

رنگ نبوده‌اند و نه اصلا قرمزها، قرمز و نه اصلا آبی‌ها، آبی

جاده شدم سنگِ زیرِ پا شدم علایمِ بی‌انتها شدم

مقصد مچاله شد

آسمان و زمین روبوسی کردند

قطب‌ها در هم خوابیدند هم‌آغوشیِ قطب شمال و قطب جنوب


زمین دریاها را بلعید کوه‌ها به آسمان پناه بردند

چایت نصفه‌کاره بود
پرسیدی
"فردا کِی است؟"

نه انگار که مرد بودم

گفتم هم‌اکنون فرداست نه انگار آدم بودم از پنجره به آسمان پر کشیدم

نه که بخواهم ماه باشم


یا که ماهی

می‌خواهم ماه و ماهی را بخوابم


نه که بیدار نباشم

بخوابم که بیدار باشم


نه که بیدارِ بیدار


بیدار که بخوابم
و
رویاهایم را برای باغ‌های میوه بچینم

 

پ.ن:عزیزی که پست خصوصی گذاشتی نمیدونم چطوری متوجه اون موضوع شدی

ولی آرزوی من هست همون پستت امیدوارم روزی خودش هم ...

خوشحال میشم اگه خودت رو معرفی کنی ...منتظرم

 



  • جوان
  • قالب وبلاگ
  • کارت شارژ همراه اول