تاريخ : یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی
آدم گاهی پیچیده می شود گاهی هم خودش را گره می زند گوشه ی دنیا

و آنقدر چوب سادگی هایش را

می خورد که دهان عقلش از تعجب باز بماند

 

---

 

عشق من و تو این روز ها حرف ندارد

 

این را فهمیده ای ؟

 

 

 

من از جایی می آیم که شاید وجود نداشته باشد

 

تمام روز ها این شک خودش را مانند مدادی که نوکش شکسته است

 

روی خط ها ی خالی وجود من مینویسد

 

که شاید هیچ منی

 

هیچ گاه و بی گاهی وجود نداشته است

 

و حکایت این درد ها که از هیچ کجا می آیند و به هیچ کجا می روند

 

گاهی مرا در میانه های راه جا می گذارند

 

گاهی در ادامه ی راهشان به من می رسند

 

من و درد هایم یک هیچ مشترک داریم

 

که مانند چراغ های خطر همیشه بالای سرمان روشن است

 

و موجودیت لعنتی اش هیچ کجا ثبت نمی شود

 

من و درد هایم باید برای زندگی مان یک اسم پیدا کنیم

 

که هیچ گاه هیچ کس آن را روی هیچ چیز نگذاشته باشدش


  • جوان
  • قالب وبلاگ
  • کارت شارژ همراه اول