تاريخ : شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

نگاهم کن.

من را در آغوش بگیر..

دلم برای عطر پیراهنت تنگ شده است..

هیچکس مثل تو نبود و نیست و نخواهد بود.

دلم برای بوسیدن گونه ی گرمت تنگ شده است..

و حال..

بوسه بر سنگ سرد..

و چه زود دیر می شود.

..

نمی دانم چرا عادت نمی کنم.

..

...

 

بغلم کن...

نگاهم کن...

من را ببوس...

...

من محتاجم.

...

مادرم

بگذارید بیارامم...

سکوت کنید.

می خواهم صدای موسیقی ابدیت را بشنوم..

این نوا گویی که از آرزو های روح من جان می گیرد..

آسوده ام و در آرامش..

شما نیز آرام باشید..

مرگ زیباست.

...

....

 این متن را خیلی دوست دارم. از پرسه زدن در قبرستان پیدا کرده ام...

زبان نوشتنم دیگر دارد خشک می شود.

کلمات برایم بیگانه گشته اند.

برای خود می نویسم...

خط می زنم..

کاغذ سفید سیاه و سیاه تر میشود...

معنی خط خورده ها را فقط خودم می فهمم.

این ضمیر پریشان من است..

این درون مشوش من است..

نمی دانم..

شاید معنی دیگری هم بدهد..

راستی..

تازه گیها به این نتیجه رسیدم که همه ی مردم چقدر شبیه هم اند..

با کمی اختلاف کوچک..

مانند پیامبر و فاحشه...!

جدی میگویم..!

همه مثل همیم...فقط راه هامون با هم فرق میکند..

...

یه کم اشتباه و... همه چیز یکباره ویران میشود...

...

باور داشته باشید مرا...!

از همه کس..

از همه چیز...

...

و این ماجرا اینگونه تمام میشود..

..

و حال مینویسم..

از خودم..

برای خودم..

همه چیز میگویم...

چه میگویم..!؟

...

.....

و دوباره تکرار میشویم

در تکرار ها خاموش میشوم

بی تو تا آن دنیا

برای حساب

 



  • جوان
  • قالب وبلاگ
  • کارت شارژ همراه اول