تاريخ : پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

بارون میاد.

صداشو دوست دارم... یاده شمال میافتم.

هوا سرده...دستام یخ زده... چون پنجره بازه...

خوابم میاد...

مبایلمو میزنم به شارژ... smsهای قبلمو دوباره میخونم... تا بره تو مخم...! آ

تلوزیون و روشن می کنم... voa( الان اصلا" حوصله ی سیاست ندارم)...pmc (یه شو از " اسی"!!)

تا حالم به هم نخورده تلوزیون و خاموش می کنم...

 هیچکی نیست... خبری هم نیست..

هوا بوی شمال میده... حوس پیاده روی کردم اونم با آهنگ...!

آهنگ hello...حالمو بهتر کرد.

...

..

چقدر دلم برات تنگ شده...!

حالا بیشتر احساس میکنم...!

 

١٣٨٧.٨.١۶

نتونستم ننویسم...

تو این مدت خیلی چیزا فرق کرد...

خیلی چیز ها اتفاق افتاد.

خیلی چیزا واسم روشن شد...

خیلی ها رو شناختم...

و خیلی بزرگ شدم.

خیلی چیز ها رو حالا می فهمم...

شایدم می فهمیدم و نمی خواستم بفهمم!

فعلا" که خدا رو شکر خوبم و زندگیم رو برنامه و مسیر مشخصی افتاده...

خیلی خوبه همیشه اینطوری باشم!!

 

یه چیزایی ممکنه اتفاق بیافته که با گذشتن زمان هم آدم ازش نگذره...

       سعی می کنم خیلی چیزا رو نبینم و چشامو میبندم. ولی بعید میدونم بتونم فراموش کنم.



  • جوان
  • قالب وبلاگ
  • کارت شارژ همراه اول