تاريخ : جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

نه عزیزم جلوتر نیا که دست خودمو میبرم!
همونجا بشین فقط گوش بده به این همه حرف اضافه من!
حرفهای اضافه من و دل پر وصله پینه تو!
مثل سیر و سرکه !
از همان اول تر ها باید همانجا یه لنگه پا میذاشتمت سینه دیوار
تمام وقتهایت را با حرفهای اضافه ام پر میکردم و میدادم دستت!
انگار اینجوری خدا را هم خوش میامد!
اینجوری نگاهم نکن با آن لبخند همه فن حریف همیشگی ات!
که نگاهت که میکنم تمام کارهای نکرده ام را هم لو میدهم!
بیچاره قلم که چه بار سنگینی را میکشد این روزها !
بار نه ماهگی را!!
این کاغذها دیگر آبستن خاطرات تلخ روزهای به ظاهر شیرین شده اند!
دیگر نه قول و قرار ها جای تفکر را دارد نه این لبخند!
این همه تو نشستی و لالایی خواندی
حالا یکبار هم که شده بگذار من برایت بخوانم
که عجیب بی خوابی زده به سرم این شبها!
که دلم لک زده
که دلم حتی با کوچکترین نشانی ره تورا میگیرد!
که دلم تنگ است!
راستی این روزها خودم را جای تو هم گذاشتم!
یادت که هست!؟
فقط تنها اتفاقش همان دلتنگی ها بود که بدون هیچ عوارضی
این دل ما را کرده اند اتوبان!
...
راستی! آخرین باری که از سر آن چها راه میگذشتم خدا را دیدم که داشت
برایم دست تکان میداد!
خدا هم لبخند میزد برایم.
از همان لبخندهای همه فن حریف!
یاد خاطراتم افتادم
سرهمین چهار راه!
از من قول هم گرفت!
و از انصاف به دور نباشد قولهایی هم داد!
و قراری!
....
رویای شبانه من!
بیا و امشب هم تمام دلتنگی ام را بردار و برو
صبح اول وقت قبل از بیدار شدن دل خالی اش را برگردان !
تا مشتری همیشگی دلتنگی هایم برگردد!

 

 



  • جوان
  • قالب وبلاگ
  • کارت شارژ همراه اول