تاريخ : پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شهاب بهمنی

بیرون شامی می‌خورم
کمی قدم می‌زنم
به آدم ها مینگرم
  آدم‌هایی که عاشقش شدند...میشوند...!

نگاه می‌کنم به چشم‌هایش که دیگر رازآلود نیستند.بیچاره دنیا نمی‌داندخیلی وقت است
دل تو جای دیگریست.

مسواک/موبایل/عطرم را جمع میکنم میریزم داخل ساک دستی

نه پشت سرم را نگاه میکنم نه جلوی رویم را

هیچکس در نبودنم پلاسیده نمیشود جز

کاکتوس ها...ماهی ها...

مسیر پرواز را چند بار در نقشه چک کرده ام...

تنم سرد است بی شک هوای آنجا گرمم میکند.

پ.ن:ادامه دارد در ادامه ی مطلب

پ.ن:از کی ادامه دار شدم؟

*پ.ن:از نازنین ها گفتی از مریم های پوسیده اما نمیدانستی رویای همیشگی تو بودی...

 

 

 

 


آنتی بیوتیک‌هایم را چیده ام روی کاغذ
روبروی هر کدام ساعتی

شب‌ها گریه می‌کنم
نمی‌داند
تمام آن‌ها را یک جا
به وقت آمدنش
بالا می‌اندازم
به سلامتی‌اش

مریضم
چرک کرده‌ام
گریه می‌کنم
دیرخواهد فهمید
کمبودش را



  • جوان
  • قالب وبلاگ
  • کارت شارژ همراه اول